تبليغاتX
قهوه بدون شكر
 

 

دوباره عاشق شده ام !؟

+ نوشته شده در هشتم شهریور 1388ساعت 19:56 توسط گلي |

 

حالم چندان تعریفی ندارد هر چند دوستان عنایت کرده احوالی جویا نشده بودند اما گفتیم تا ملالی نباشد ."این روزها " ببخشید این واژه مال کس دیگری است بهتر است بگویم در این زمان حالم چندان خوب نیست و حوصله هیچ خدایی را ندارم .

***

نفر سوم ما دو نفر دیگر برای خودش نفری شده  با رفتارهای عجیب و دغدغه های بزرگ برای من .قبل از اینکه حرفی بزند می فهمم که چه می خواهد و نقشه چه چیز را کشیده .میدود ، می خندد ،نمی خورد و این زمان بیشتر وقتش را به گریه کردن می گذراند.خودش و ما را کشت تا شش تا و نصفی دندان درآورد و ...اصلا نمی دانم چرا این ها را می نویسم اما اگر الان بلند نشوم حتما نفر سوم بلایی سر خودش می آورد. پس تا بعد...

+ نوشته شده در هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:54 توسط گلي |

 

بی سلام آمده ام

اما

برای خداحافظی

حتما فکری خواهم کرد...

+ نوشته شده در هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:40 توسط گلي |

 

من تاریخ را نخوانده از حفظم...

می دانم٬ شاید تو هم

روزی استخوان های من و تو

 در خاک

به هم سلام خواهند کرد.

+ نوشته شده در هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:5 توسط گلي |

من حق را دادم به تمام آدم هایی مثل تو ... عزیزم !من دروغگو هستم اما شما چی ... راستی های شما را کجا بیابم  ؟ دیگه بسه ! هر چه منتظر شدم فاصله بین واژه تا واقعیت طی نشد .. چه کنم با این همه زود باوری .... هنوز هم منتظرم ! هنوز هم دل تنگ می شوم و خواب می بینم و در رویا همه چیز خوب است با هم راه می رویم حرف می زنیم حرف می رنیم حرف می زنیم . اگر دوست داشتی نه برای جبران زمان از دست رفته اما بیا تا حرف بزنیم .اما نه تو و نه من هیچ کدام نگفتیم .قبول کن که نگفتیم آنچه که باید بین ما گفته می شد...

 

+ نوشته شده در سی ام فروردین 1388ساعت 11:14 توسط گلي |

 

 

هر طور که نوشته هایش را می خوانی شاعر است!

 

"فراموش نکن

اگر رها کنی، یک نوازش از دست های تو کم می شود!

فراموش نکن که باید مرا بنویسی

یک جای خالی بزرگ گوشه ای از بازویت مانده است

مرا آن جا یادداشت کن که یادت نرود!

+ نوشته شده در پانزدهم مرداد 1386ساعت 12:22 توسط گلي |

 

جدیدا به این نتیجه رسیدم که ما نسل نوستالوژیکی هستیم و منظورم این است که زندگی می کنیم تا گذشته بسازیم و در روزهای آینده با افسوس به آن فکر کنیم ! امروز به دیروز حسرت می ورزیم  و فردا غم امروز آزارمان می دهد .

* * *

مجموعه نشریه کارنامه ام تحت نفوذ موذیانه آب قرار گرفته و کپک زده اند. یاد روز های نمایشگاه مطبوعات بخیر که به سراغ غرفه کارنامه می رفتیم و شماره های نداشته ام را می خریدیم .آذر ! آن روزی را که از نگار اسکندر فر در حال سیگار کشیدن یواشکی عکس می گرفتیم یادته ؟ آن عکس ها را هیچ وقت چاپ نکردم . هوزم توی یخچال خانه مامانه!

* * *

چند روز پیش دلم برای دوستان قدیمی خیلی تنگ شده بود و تصمیم گرفتم طی یک اقدام سمبلیک همه آن ها را به کافه آلبالوی سیاه دعوت کنم اما ترس از اینکه که کدورت ها مطرح شوند و ظرف آدم ها پر شود خودم را از این غلط بیجا منع کردم !! 

***

دلم می خواهد برایتان از کلاس های عکاسی و جلسات دفتر طنز بگویم اما اگر این ... بگذارد .

 

+ نوشته شده در یکم مرداد 1386ساعت 11:51 توسط گلي |

 

 

"باید درخت ها را کند

به آتش کشید

سال ها است که سکوت کرده اند

و نگاه می کنند"

آهو آل آقا

+ نوشته شده در سیزدهم تیر 1386ساعت 11:23 توسط گلي |

(صدای باز شدن در ..)

-این هم قهوه ای که خواسته بودید.

گذاشتش روی میز.رفت نشست آن طرف میز ،پاش را انداخت روی پاش روزنامه را گرفت جلوی صورتش از بالای روزنامه بیرون آورد ذل زد به چشمایی که جلوش نبود،گفت :

 - دستت درد نکنه خانم گلللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل....

   سرش با ورق ها جلد شده بود که چشمایی که جلوش نبودند پاشدند رفتند بیرون .دست برد به فنجون  و گذاشت به لبش ،هنوز مایع گرم و زبر به دندون های آسیایش نرسیده بود که همه اش را تف کرد روی کاغذهای دورش،روی خطا ،واژه ها،نقطه ها...همه چی قهوه ای شد ِ قهوه ای با دانه های زبر .پرزهای زبانش به شیرینی حساسیت  داشت.از جاش بلند شد رفت که برود بیرون گفت:

-گفتم که تلخ باشه تلخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

خ را همینطور کشید و از در رفت بیرون.

دستش به دستگیره بود که آن چشم هایی که جلوش نبودند گفتند :

-ببخشید در نزدم آمدم داخل!

سلام!........................

 

+ نوشته شده در دوم تیر 1386ساعت 9:19 توسط گلي |

 

عجيب است دنياي واژه ها و دوست داشتني . اگر واژه ها نبودند چه مي كردم .اين واژه ها هم بهانه اي شده اند كه هر روز سري به اينجا بزنم و سر ريز شوم در اين صفحه سفيد...

ديروز رفتم امام زاده صالح. مادر را برده بودم زيارت . هر چه به امام زاده نزديك تر مي شديم صداي التماس فروشندگان نذورات بيشتر آزارم مي داد ؛ شمع نذري ، نمك نذري ، گندم و هزار تا نذر ديگر و حتي گل که اين سئوال را به ذهن مي آورد  چه نذري مي تواند اين قدر زيبا باشد!

همه اين ها مرا به ياد نذري مي اندازد که سال ها پيش كرده بودم و هیچ گاه مقبول نیفتاد تا ادا شود. چه نذر كرده بودم ؟

نذر كردم گر از اين غم به در آيم روزي

تا در ميكده شادان و غزلخوان بروم

+ نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 0:25 توسط گلي |