هر طور که نوشته هایش را می خوانی شاعر است!
"فراموش نکن
اگر رها کنی، یک نوازش از دست های تو کم می شود!
فراموش نکن که باید مرا بنویسی
یک جای خالی بزرگ گوشه ای از بازویت مانده است
مرا آن جا یادداشت کن که یادت نرود!
جدیدا به این نتیجه رسیدم که ما نسل نوستالوژیکی هستیم و منظورم این است که زندگی می کنیم تا گذشته بسازیم و در روزهای آینده با افسوس به آن فکر کنیم ! امروز به دیروز حسرت می ورزیم و فردا غم امروز آزارمان می دهد .
* * *
مجموعه نشریه کارنامه ام تحت نفوذ موذیانه آب قرار گرفته و کپک زده اند. یاد روز های نمایشگاه مطبوعات بخیر که به سراغ غرفه کارنامه می رفتیم و شماره های نداشته ام را می خریدیم .آذر ! آن روزی را که از نگار اسکندر فر در حال سیگار کشیدن یواشکی عکس می گرفتیم یادته ؟ آن عکس ها را هیچ وقت چاپ نکردم . هوزم توی یخچال خانه مامانه!
* * *
چند روز پیش دلم برای دوستان قدیمی خیلی تنگ شده بود و تصمیم گرفتم طی یک اقدام سمبلیک همه آن ها را به کافه آلبالوی سیاه دعوت کنم اما ترس از اینکه که کدورت ها مطرح شوند و ظرف آدم ها پر شود خودم را از این غلط بیجا منع کردم !!
***
دلم می خواهد برایتان از کلاس های عکاسی و جلسات دفتر طنز بگویم اما اگر این ... بگذارد .
(صدای باز شدن در ..)
-این هم قهوه ای که خواسته بودید.
گذاشتش روی میز.رفت نشست آن طرف میز ،پاش را انداخت روی پاش روزنامه را گرفت جلوی صورتش از بالای روزنامه بیرون آورد ذل زد به چشمایی که جلوش نبود،گفت :
- دستت درد نکنه خانم گلللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل....
سرش با ورق ها جلد شده بود که چشمایی که جلوش نبودند پاشدند رفتند بیرون .دست برد به فنجون و گذاشت به لبش ،هنوز مایع گرم و زبر به دندون های آسیایش نرسیده بود که همه اش را تف کرد روی کاغذهای دورش،روی خطا ،واژه ها،نقطه ها...همه چی قهوه ای شد ِ قهوه ای با دانه های زبر .پرزهای زبانش به شیرینی حساسیت داشت.از جاش بلند شد رفت که برود بیرون گفت:
-گفتم که تلخ باشه تلخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
خ را همینطور کشید و از در رفت بیرون.
دستش به دستگیره بود که آن چشم هایی که جلوش نبودند گفتند :
-ببخشید در نزدم آمدم داخل!
سلام!........................
عجيب است دنياي واژه ها و دوست داشتني . اگر واژه ها نبودند چه مي كردم .اين واژه ها هم بهانه اي شده اند كه هر روز سري به اينجا بزنم و سر ريز شوم در اين صفحه سفيد...
ديروز رفتم امام زاده صالح. مادر را برده بودم زيارت . هر چه به امام زاده نزديك تر مي شديم صداي التماس فروشندگان نذورات بيشتر آزارم مي داد ؛ شمع نذري ، نمك نذري ، گندم و هزار تا نذر ديگر و حتي گل که اين سئوال را به ذهن مي آورد چه نذري مي تواند اين قدر زيبا باشد!
همه اين ها مرا به ياد نذري مي اندازد که سال ها پيش كرده بودم و هیچ گاه مقبول نیفتاد تا ادا شود. چه نذر كرده بودم ؟
نذر كردم گر از اين غم به در آيم روزي
تا در ميكده شادان و غزلخوان بروم
این روزها همه اش فکر می کنم چرا من یک شاعر نیستم ؟ چرا شعر گفتن نمی دانم ؟ کاش زبانی به غیر از زبان شکوه بلد بودم تا دردم را فریاد می زدم ...می گفتم:
خدایا !
تنهایی جانم را بر لبم رسانده ...
یا جانم بستان یا تنهایم نگذار...
خدا را چه دیدی شاید در این وا نفسا توانستم شاعر شوم !
اين شعر را در وبلاگ آزاده پيدا كردم .با او سال ها پيش آشنا شدم و فكر نمي كردم شعري در وصف احوالات ما داشته باشد !
حالا نه من حکايت اين با تو می گويم
نه تو حکايت آن با من بگو
آسوده می شوي
............................
سر کج نمی کنی
سر کج نمی کنم
همین می شود که به هم نمی رسیم
شاعر چه گفته بود؟
"موازیان به ناچاری؟"
...............................
من خوشبختم
درد همین جا در من است
راه دوری نمی بردم
............................
خاطره این روز فراموشم نمی شود
هرگز
پشت همین چراغ بود که فهمیدم
سبز هم بشود
به تو نمی رسم
..................................
تو رفتی
پیش از آنکه بفهمی
زنی رو به رویت نشسته بود
که از هوای کوچه پر بود
و از هوای پنجره ای که
رو به تو باز می شود
اینقدر حال مرا نپرسید. حالم به مرحمت آدم ها خوب نیست . خراب بد ناجور و ... است!
|
دهانات را ميبويند
مبادا که گفته باشي دوستات ميدارم.
و عشق را کنار ِ تيرک ِ راهبند تازيانه ميزنند. عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد در اين بُنبست ِ کجوپيچ ِ سرما
آن که بر در ميکوبد شباهنگام به کُشتن ِ چراغ آمده است. نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد
آنک قصاباناند
بر گذرگاهها مستقر
و تبسم را بر لبها جراحي ميکنند و ترانه را بر دهان. شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد کباب ِ قناری
ابليس ِ پيروزْمست سور ِ عزای ما را بر سفره نشسته است. خدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد | ||||||||||||||||||||||||||
سگها حمله کردند ... خیلی ترسیده بودم ... یکی دو تا نبودند ... او سعی کرد تا با زنجیری که در دست داشت سگ ها را از من دور کند ...تلاش او را نگاه می کردم اما باور نمی کردم که کسی که از من دفاع می کند او باشد یا اصلا او به من ربط داشته باشد ...
خدایا چگونه می توانم باور کنم که او در خواب به فریاد من رسیده وقتی در بیدارییم همیشه خواب بوده !