دوباره عاشق شده ام !؟
حالم چندان تعریفی ندارد هر چند دوستان عنایت کرده احوالی جویا نشده بودند اما گفتیم تا ملالی نباشد ."این روزها " ببخشید این واژه مال کس دیگری است بهتر است بگویم در این زمان حالم چندان خوب نیست و حوصله هیچ خدایی را ندارم .
***
نفر سوم ما دو نفر دیگر برای خودش نفری شده با رفتارهای عجیب و دغدغه های بزرگ برای من .قبل از اینکه حرفی بزند می فهمم که چه می خواهد و نقشه چه چیز را کشیده .میدود ، می خندد ،نمی خورد و این زمان بیشتر وقتش را به گریه کردن می گذراند.خودش و ما را کشت تا شش تا و نصفی دندان درآورد و ...اصلا نمی دانم چرا این ها را می نویسم اما اگر الان بلند نشوم حتما نفر سوم بلایی سر خودش می آورد. پس تا بعد...
بی سلام آمده ام
اما
برای خداحافظی
حتما فکری خواهم کرد...
من تاریخ را نخوانده از حفظم...
می دانم٬ شاید تو هم
روزی استخوان های من و تو
در خاک
به هم سلام خواهند کرد.
هر طور که نوشته هایش را می خوانی شاعر است!
"فراموش نکن
اگر رها کنی، یک نوازش از دست های تو کم می شود!
فراموش نکن که باید مرا بنویسی
یک جای خالی بزرگ گوشه ای از بازویت مانده است
مرا آن جا یادداشت کن که یادت نرود!
جدیدا به این نتیجه رسیدم که ما نسل نوستالوژیکی هستیم و منظورم این است که زندگی می کنیم تا گذشته بسازیم و در روزهای آینده با افسوس به آن فکر کنیم ! امروز به دیروز حسرت می ورزیم و فردا غم امروز آزارمان می دهد .
* * *
مجموعه نشریه کارنامه ام تحت نفوذ موذیانه آب قرار گرفته و کپک زده اند. یاد روز های نمایشگاه مطبوعات بخیر که به سراغ غرفه کارنامه می رفتیم و شماره های نداشته ام را می خریدیم .آذر ! آن روزی را که از نگار اسکندر فر در حال سیگار کشیدن یواشکی عکس می گرفتیم یادته ؟ آن عکس ها را هیچ وقت چاپ نکردم . هوزم توی یخچال خانه مامانه!
* * *
چند روز پیش دلم برای دوستان قدیمی خیلی تنگ شده بود و تصمیم گرفتم طی یک اقدام سمبلیک همه آن ها را به کافه آلبالوی سیاه دعوت کنم اما ترس از اینکه که کدورت ها مطرح شوند و ظرف آدم ها پر شود خودم را از این غلط بیجا منع کردم !!
***
دلم می خواهد برایتان از کلاس های عکاسی و جلسات دفتر طنز بگویم اما اگر این ... بگذارد .
(صدای باز شدن در ..)
-این هم قهوه ای که خواسته بودید.
گذاشتش روی میز.رفت نشست آن طرف میز ،پاش را انداخت روی پاش روزنامه را گرفت جلوی صورتش از بالای روزنامه بیرون آورد ذل زد به چشمایی که جلوش نبود،گفت :
- دستت درد نکنه خانم گلللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل....
سرش با ورق ها جلد شده بود که چشمایی که جلوش نبودند پاشدند رفتند بیرون .دست برد به فنجون و گذاشت به لبش ،هنوز مایع گرم و زبر به دندون های آسیایش نرسیده بود که همه اش را تف کرد روی کاغذهای دورش،روی خطا ،واژه ها،نقطه ها...همه چی قهوه ای شد ِ قهوه ای با دانه های زبر .پرزهای زبانش به شیرینی حساسیت داشت.از جاش بلند شد رفت که برود بیرون گفت:
-گفتم که تلخ باشه تلخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
خ را همینطور کشید و از در رفت بیرون.
دستش به دستگیره بود که آن چشم هایی که جلوش نبودند گفتند :
-ببخشید در نزدم آمدم داخل!
سلام!........................
عجيب است دنياي واژه ها و دوست داشتني . اگر واژه ها نبودند چه مي كردم .اين واژه ها هم بهانه اي شده اند كه هر روز سري به اينجا بزنم و سر ريز شوم در اين صفحه سفيد...
ديروز رفتم امام زاده صالح. مادر را برده بودم زيارت . هر چه به امام زاده نزديك تر مي شديم صداي التماس فروشندگان نذورات بيشتر آزارم مي داد ؛ شمع نذري ، نمك نذري ، گندم و هزار تا نذر ديگر و حتي گل که اين سئوال را به ذهن مي آورد چه نذري مي تواند اين قدر زيبا باشد!
همه اين ها مرا به ياد نذري مي اندازد که سال ها پيش كرده بودم و هیچ گاه مقبول نیفتاد تا ادا شود. چه نذر كرده بودم ؟
نذر كردم گر از اين غم به در آيم روزي
تا در ميكده شادان و غزلخوان بروم