یه روز یکی بود .یکی نبود:(شبیه یه قصه است نه خودش...)
من امروز تصمیم گرفتم برم" ربه کا" رو ببنینم .هنوز به چرایی اش فکر نکردم اما کاری رو که بهش فکر می کردم دارم انجام می دم.
...
همه به ما می گن دیوووووونه...
" جادوگره تو چاه آب دارو می ریزه
همه مردم از آب می خورن دیوونه مشن الا پادشاه!
پادشاه دیوونه نشد اما مردم فکر می کردند دیوونه شده.آخه چاه آبی که پادشاه از اون آب می خورد فرق می کرد.میگفتن:پادشاه ما دیوونه است...دیییوووونننههه
پادشاهه رفت از آب اون چاه خورد همه گفتن :پادشاه حالش خوب شده!
حکایت همینه حکایته ما همینه.باید از آب اون چاهه همه بخورن.