خاطره ها سه دوره دارند:
اوایل چنان نزدیکند که می گوییم
انگار همین دیروز بود.
جان در پناهشان می آرامد
و جسم در سایه شان سر پناهی می یابد.
خندهای است که فرو ننشسته و اشکی که همچنان جاری ست
لکه جوهری روی میز که هنوز هست
و بوسه خداحافظی که گرمی اش در دل احساس می شود...
اما چنین حسی دیری نمی پاید...
*
زمانی میرسد که درآن سر پناهدیگر نیست
در جایی پرت به جایش خانه ای تنهاست
با زمستانی سردسرد و تابستانی سوزان
خانه ای سراسر خاک گرفته و لانه عنکبوت ها گشته
جایی که نامه های عاشقانه آتشین خاکستر می شوند
و عکس ها رنگ می بازند
آدم ها طوری آن جا می روند که به گورستانی
باز که می گردند دست ها را با صابون می شویند
اشكها روانشان را پاك كمي كنند و سخت آه مي كشند...
آذر ميگه: يه ذره بايد سياست داشته باشيم البته نه به شكل چيپش...
آذرم من آدم سياست نبودم حتي از بعد مثبتش.هميشه فكر كردم آدم ها يا بايد با هم صادق باشند يا اينكه از كنار هم رد شن...
* * *
دارم چيكار مي كنم ؟وب گردي ولگردي ولچرخي؟
مسخره است اما این واقعیته که تو وقتی درد داری به چیز هایی می تونی فکر کنی که دردناکند...می تونی سراغ زخم های کهنه ای بری که روشون خون بسته شده و تو با ناخنت اینقدر باهاش ور بری که دوباره به خون بیفته... آره به خون بیفته...خون ...خونریزی...
دارم بالا میآرم از این همه زن بودن ...از این همه درد کشیدن... از این همه تحمل کردن...
***
الان مورچه از در اومد تو .وقتی اون وارد می شه نمی شه حضورش رو نادیده گرفت پس تا بعد....