تبليغاتX
قهوه بدون شكر
 

دارم به دیوانگی مطلق نزدیک می شوم به جنون  به رهایی و جدا شدن از همه زمان ها سند ها و رابطه ها....

سقف اتاق هر شب به من نزدیکتر می شود بالشم خیس تر و هوای اتاق سردتر...

دلم  برای کویر و ستاره هایش و آواز جغد ها تنگ شده است...

...

کسی نمی آید پس من میروم...

 

 

+ نوشته شده در سی ام فروردین 1385ساعت 13:21 توسط گلي |

 

نی اش را محکم به لب هایش می فشرد  و در آن می دمد...نفسش که بند می آید می زند زیر آواز... مردی در کوچه آواز می خواند و می گذرد...و من اینجا تنهای تنها به صدایش گوش می دهم و فکر می کنم هم من و هم او به کوچه باز خواهیم گشت...

 

 

+ نوشته شده در بیست و دوم فروردین 1385ساعت 12:50 توسط گلي |