دارم به دیوانگی مطلق نزدیک می شوم به جنون به رهایی و جدا شدن از همه زمان ها سند ها و رابطه ها....
سقف اتاق هر شب به من نزدیکتر می شود بالشم خیس تر و هوای اتاق سردتر...
دلم برای کویر و ستاره هایش و آواز جغد ها تنگ شده است...
...
کسی نمی آید پس من میروم...
نی اش را محکم به لب هایش می فشرد و در آن می دمد...نفسش که بند می آید می زند زیر آواز... مردی در کوچه آواز می خواند و می گذرد...و من اینجا تنهای تنها به صدایش گوش می دهم و فکر می کنم هم من و هم او به کوچه باز خواهیم گشت...