تبليغاتX
قهوه بدون شكر

باز هم برگشتم ..

نه رفتنم به رفتن می ماند نه باز گشتنم...

...

می خواستم تنها باشم تنهای تنها

نه تو باشی و نه من..

گفتم برو ...برو...

نه...نه...نه......................ن ن.......ه ه

می خواستم  زمین آرامش را شخم بزنم تا بار بگیرد...

...

همه چیز دور سرم می چرخید ...دهانم باز مانده بود ...نفس نبود...نفهمید ...نفهمید که من حالم خرابه...

گفت : چرا از من متنفری ؟

گفتم : من !

       - آره

      -من دوست دارم ...

      -وقتی مست بودی گفتی ازت متنفرم ...ازت متنفرم ...

      -خودت می گی مست بودی . پس قبول نیست آخه من  من ...

      -اما مستیه و راستیش !

...

باید چی میگفتم "دوست دارم"گفتم اما باور نکرد که نکرد گفت :باشه اما دیگه باور ندارم..

...

کسی میداند زندگی من در کدام سیاره جا مانده؟

...

این روزها نفسم سخت بالا می آید ...دکترها می گویند از اعصاب است اما من میدانم نفسم مرا اذیت می کند که بالا نمی آید این نفس نیمه...

 

+ نوشته شده در سی ام اردیبهشت 1385ساعت 10:31 توسط گلي |