اين شعر را در وبلاگ آزاده پيدا كردم .با او سال ها پيش آشنا شدم و فكر نمي كردم شعري در وصف احوالات ما داشته باشد !
حالا نه من حکايت اين با تو می گويم
نه تو حکايت آن با من بگو
آسوده می شوي
............................
سر کج نمی کنی
سر کج نمی کنم
همین می شود که به هم نمی رسیم
شاعر چه گفته بود؟
"موازیان به ناچاری؟"
...............................
من خوشبختم
درد همین جا در من است
راه دوری نمی بردم
............................
خاطره این روز فراموشم نمی شود
هرگز
پشت همین چراغ بود که فهمیدم
سبز هم بشود
به تو نمی رسم
..................................
تو رفتی
پیش از آنکه بفهمی
زنی رو به رویت نشسته بود
که از هوای کوچه پر بود
و از هوای پنجره ای که
رو به تو باز می شود