کاش خداوند گاهی از هر کحا که هست می آمد تا می توانستی برای روزهایی که می آید تا تو را در آغوش بگیرد برنامه ریزی کنی . آغوش کسی که برترین قدرت هاست چه دلنشین است. دلم جایی امن و پر قدرت می خواهد جایی که هوس نباشد شهوت نباشد خشم نباشد ...مهر باشد و مهر ... می دانم رویایی است اما از کنار آدمیزاد بودن ها می هراسم . از دروغ و دروغ و دروغ ...
کاش اینقدر بودم که از همین جا بهت می گفتم کاری که تو کردی نشاء نفرت را در دلم کاشت حالا می توانم بعضی وقت ها از آدم ها اشیاء و حتی تو متنفر باشم ...
همان قدر که تنفر شهامت می خواهد دوشت داشتن هم می خواهد تو را به چیزایی که برات اهمیت دارند قسم دیگر با احساس احمق هایی مثل من که دنیایشان خلاصه می شود در یک بشر بازی نکن و این بار برو سراغ کسی که دوستش داری اگه همه با تو دشمن شدند و ترکت کردند بمان با کسی که دوستش داری !
یک مقدار احساس سبکی می کنم تا حالا اینطوری واضح برایت ننوشته بودم شاید دوباره هم نوشتم اما نه برای تو دیگر برای فرزندم .