دریاب...
به آب که نگاه می کردم دلم به تپش می افتاد ... آسیه ..آسیه... آسیه
خداوند در دلت بود که موسی را به آب سپردی می دانستی آب قرار است مامن او باشد ....می دانستی ...خداوند در دلت بود که موسی برگشت و نام دایه او را گرفتی ...
خدایا ! دلم را دریاب که بر سر رود منتظر موسایش نشسته...
+ نوشته شده در هفدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 11:48 توسط گلي
|