لطف دروغین
بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم است
ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم است
ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
از ارتفاع نمی ترسیدم
وقتی عبور می کردم
با جغرافیای شعرهایت
از پل های هوایی
که بین شهرهایمان کشیده بودیم
روی دست هایم می ایستادم
حتی.
با پا که نه !
با سر می رفتم
رفتم
افتادم
در چاهی
که دیوانه ای سنگ نه!
خودش را انداخت.
بزرگترین اتهام من تو بودی که نفهمیدی ازت دفاع کردم و با بی تفاوتی هایت زندگی کردم. اما فراموش نکن به خاطر مسائلی که دیگر به آن خو کرده بودم ترکت نکردم فراموش نکن چه کردی !
آنقدر دور شده ای که می توانم منکر وجودت شوم غریبه ای بیش نیستی غریبه ای که نسبتی با فرزندم دارد اما نگذار این نسبت را هم فراموش کنم . برای یکبار هم که شده دست از دوگانگی بردار و محکم بگو می خواهم یا بر عکس . اما یکبار را محکم بایست نه اینکه با فریادهایت به من بگویی ...اضافی خورده ای و نمی دانی چه کار کنی!
نگذار !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!