رویایی ندارم..
خواب می بینم و در خواب هایم زندگی می کنم ...گاهی خوش و بیشتر کابوس زیستن... رویایی ندارم... همه چیز برایم بی طعم شده است حتی بد مزه نیست که دلم خوش باشد که شاید خوش شود... دلم ... بیچاره دلم هیچ نمی خواهد ... هیچ که هیچ ...نیست که دیگر بخواهد یا نخواهد...
وقتی بیش از حدت تحمل می کنی این می شود که شده ... شما را به جان عزیزانتان نخواهید زندگی کنم ... نمی شود که نمی شود ... خیره مانده ام که شاید تمام شود و مدت سر آید ...شاید ...
+ نوشته شده در شانزدهم دی ۱۳۸۹ ساعت 9:4 توسط گلي
|