دنیای هیچ

 

دلتنگی چیزی است که به سراغت می آید نه اینکه تو به سراغش بروی اما وقتی میهمان دائمی سرای دلت شد وای به حالت!می توانی در حالی که در جاده می رانی آنقدر بگریی که همه چیز را تار و مبهم ببینی و هی با خودت بگویی کجاست آن دستی که مرا با خود ببرد از این دنیای هیچ .

به تو ...

کاش خداوند گاهی از هر کحا که هست می آمد تا می توانستی برای روزهایی که می آید تا تو را در آغوش بگیرد برنامه ریزی کنی . آغوش کسی که برترین قدرت هاست چه دلنشین است. دلم جایی امن و پر قدرت می خواهد جایی که هوس نباشد شهوت نباشد خشم نباشد ...مهر باشد و مهر ... می دانم رویایی است اما از کنار آدمیزاد بودن ها می هراسم . از دروغ و دروغ و دروغ ...

کاش اینقدر بودم که از همین جا بهت می گفتم کاری که تو کردی نشاء نفرت را در دلم کاشت حالا می توانم بعضی وقت ها از آدم ها اشیاء و حتی تو متنفر باشم ...

همان قدر که تنفر شهامت می خواهد دوشت داشتن هم می خواهد  تو را به چیزایی که برات اهمیت دارند قسم دیگر با احساس احمق هایی مثل من که دنیایشان خلاصه می شود در یک بشر  بازی نکن و این بار برو سراغ کسی که دوستش داری اگه همه با تو دشمن شدند و ترکت کردند بمان با کسی که دوستش داری !

یک مقدار احساس سبکی می کنم تا حالا اینطوری واضح برایت ننوشته بودم شاید دوباره هم نوشتم اما نه برای تو دیگر برای فرزندم .

 

بازم حرف حساب!

 

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی; هر لحظه به دام دگری پا بستی
گفتا شیخا هر آنچه گویی هستم; اما تو چنان که می نمایی هستی؟

 

 

حرف حساب!

 

حضرت زهرا (س):بار خدایا ! تو را با آگاهی ات بر نهانها و توانایی ات بر آفرینش و مخلوقات سوگند می دهم که مرا تا وقتی می دانی زنده بودن برایم بهتر است ، زنده بداری و هر گاه مرگ برایم بهتر بود ، بمیرانی!

آرزویم این است .......

 

نتراود اشک از چشم تو هرگز
مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و تو را دوست بدارد
به همان اندازه که دلت می خواهد

 

کلافه ام به تمام معنی !

 

خدایا ! به من کمک کن تا درست انتخاب کنم، درست راه بروم و درست زندگی کنم ...

خدایا ! نگذار کسی را بیازارم و موجب ناراحتی کسی باشم ...

خدایا ! به من توان مقاومت بده، توان تحمل، توان ایستادن ....

خدایا ! باورم کنم که تویی همه ی باورم پس با من بمان....

خدایا! از درون من تنها تو خبر داری و می دانی چه بر من می گذرد پس درون و بیرونم را یکی کن....

خدایا!چگونه فرا بخوانمت ، چگونه آسوده در برت بیارامم ، چگونه ....

خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا ! خدایا! خدایا !

...........................

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تو ...

 

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی

همتی کن و بگو ماهی ها حوض شان بی آب است...

از این سو یا از آن سو...

 

انگشتان مادر راه رسیدن دانه های تسبیح را بسته بود.چشمانش را که باز کرد ، پرسید ؛ از این سو یا از آن سو ذکر گفته ام ؟!

نگاهم به تسبیح مادر بود از این سو یا از آن سو... از این سو یا از آن سو دانه های زندگیم ریخت ؟چطور بند زندگیم پاره شد؟خدایا با این همه دانه رها شده  چه کنم ، کجا را بجویم ؟

اما...

 

 

راه می روم  گیج می روم بغض می کنم  همه تلاشم را می کنم تا گریه نکنم اما خیس می شود صورتم گاه گاهی ...

کسی می داند زنده ام هنوز یا نه ...

 نفس که می کشم قلبم هم بیشتر و محکم تر از همیشه باز و بسته می شود  اما ...

خدایا!!!!!!!!!!!!!!

 

خدایا سرای محبت کجاست ؟

من آواره ام شهر الفت کجاست؟

به لبخند آیینه ای تشنه ام،

به آغوش بی کینه ای تشنه ام،

 سلامی صمیمانه آیا کجاست؟

 سرآغاز الفت کجاست؟