خوب می اندیشم...
امید دارم و می خواهم امیدوار بمانم و مدتی را که مانده هر آنطور که می خواهم زندگی کنم .........
امید دارم و می خواهم امیدوار بمانم و مدتی را که مانده هر آنطور که می خواهم زندگی کنم .........
باده با محتسب شهر ننوشی زنهار
بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد
خواب می بینم و در خواب هایم زندگی می کنم ...گاهی خوش و بیشتر کابوس زیستن... رویایی ندارم... همه چیز برایم بی طعم شده است حتی بد مزه نیست که دلم خوش باشد که شاید خوش شود... دلم ... بیچاره دلم هیچ نمی خواهد ... هیچ که هیچ ...نیست که دیگر بخواهد یا نخواهد...
وقتی بیش از حدت تحمل می کنی این می شود که شده ... شما را به جان عزیزانتان نخواهید زندگی کنم ... نمی شود که نمی شود ... خیره مانده ام که شاید تمام شود و مدت سر آید ...شاید ...
مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان میبرند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد میزند و خدا و پیغمبر را به شهادت میگیرد که « والله، بالله من زندهام! چطور میخواهید مرا به خاک بسپارید؟ اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده ومیگویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ میگوید. مُرده.مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمیافتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش میبریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا جایز نیست.
کتاب کوچه /ب2/ص1463 -احمد شاملو
می گویند هیچگاه برای رفتن دیر نیست اما هست به خدا قسم که دیر شده است و من از رفتن ها جا مانده ام . کمی دیرتر از آنچه که سازمان هواشناسی بیخود و بیهوده اعلام کند نرفته جا ماندم و یا باید ببارم و یا بروم کنار تا خورشید حرف هایش را بگوید(اگر حرفی برای گفتن داشته باشد!) . چه فرق می کند مقصر کیست من ماندم همین جایی که رفتن ذکر همیشگی شان است.
باشد باشد همه و همه حق های عالم برای شما هایی که حق دارید همه شما که نگران به هم ریخته شدن زندگیتان هستید . وای خدا ! وای دلم می خواهد بدوم با فریاد تا از لبه پرتگاهی که به هرچه می خواهد شهرت داشته باشد بیفتم و هرگز دیگر بر نخیزم .
وای خدایا تو را به خداییت یک کم بیشتر هوای ما را نه که هوا زمین آب نان فرزند خانه مادر جاده ووووووو ما را داشته باش . چه می شود اگر بیایی یا باشی حتی باشم برای همیشه ؟؟؟
بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم است
ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
از ارتفاع نمی ترسیدم
وقتی عبور می کردم
با جغرافیای شعرهایت
از پل های هوایی
که بین شهرهایمان کشیده بودیم
روی دست هایم می ایستادم
حتی.
با پا که نه !
با سر می رفتم
رفتم
افتادم
در چاهی
که دیوانه ای سنگ نه!
خودش را انداخت.
بزرگترین اتهام من تو بودی که نفهمیدی ازت دفاع کردم و با بی تفاوتی هایت زندگی کردم. اما فراموش نکن به خاطر مسائلی که دیگر به آن خو کرده بودم ترکت نکردم فراموش نکن چه کردی !
آنقدر دور شده ای که می توانم منکر وجودت شوم غریبه ای بیش نیستی غریبه ای که نسبتی با فرزندم دارد اما نگذار این نسبت را هم فراموش کنم . برای یکبار هم که شده دست از دوگانگی بردار و محکم بگو می خواهم یا بر عکس . اما یکبار را محکم بایست نه اینکه با فریادهایت به من بگویی ...اضافی خورده ای و نمی دانی چه کار کنی!
نگذار !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!