رفتن به راه می پیوندد...
می تونم بگم هنوز خسته نیستم ! به رغم تمام کارهایی که روی سرم هوار شدن ُهنوزاحساس خستگی نمی کنم چون نمی خوام!
دوباره آمدهام
از انتهاي درّهي سيب
و پلّكان رفتهي رود
و نفس پرسهزدن اينست
رفتن
گشتن
برگشتن
ديدن
دوباره ديدن
رفتن به راه ميپيوندد
ماندن به ركود
در كوچههاي اوّل حركت
دست قديم عادل را
بر شانهي چپ خود ديدم
و بوسيدم
و عطر بوسه مرا در پي خواهد برد...
فکر می کنید این شعر از آن کیست؟هرگز باور نمی کردم اوهم ...
+ نوشته شده در بیستم آبان ۱۳۸۵ ساعت 16:36 توسط گلي
|