سگها حمله کردند ... خیلی ترسیده بودم ... یکی دو تا نبودند ... او سعی کرد تا با زنجیری که در دست داشت سگ ها را از من دور کند ...تلاش او را نگاه می کردم اما باور نمی کردم که کسی که از من دفاع می کند او باشد یا اصلا او به من ربط داشته باشد ... 

خدایا چگونه می توانم باور کنم که او در خواب به فریاد من رسیده  وقتی در بیدارییم همیشه خواب بوده !