لا محال
دلم می خواست کسی در حوالی احوال من نبود
دلم برای خواندن همان آواز قدیمی تنگ است.
من از پلک گشوده ی این پنجره ها می ترسم
باید بروم جایی دور
باید جایی دور بروم
دیگر نه مولوی را دوست دارم و نه حوصله ی حافظ را ...
تنها به کوچه می نگرم
عده ایی مغموم از کوچه ی مشرف به پسین می گذرند
رخت هاشان تاریک
چشم هاشان خیس
اما من دلشان را از این پیشتر جایی دور دیده بودم .
+ نوشته شده در بیست و یکم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 11:42 توسط گلي
|