سپری شد...

دیروز را بیشتر زندگی کردم

امروز هم در دی روز سپری شد...



گم کرده ام...

چیزی را گم کرده ام

چیزی شبیه هیچ و همه

جایش را نه نامش را ...

نمی دانم ...

***

آقا ! خانم ! ببخشید...

شما امروز نه دیروز شاید هم فردا

چیزی نیافته اید که بدانید تعلقی به آن ندارید..

 

خزان

خزان پیشرفت عجیبی نموده است

رسیده است به گل های قالی.....

خواب تو را ....

چه دغدغه ایست که

نمی گذارد

چایت را

با قرص خورشید

شیرین کنی ؟


که نمی گذارد

کاری به کار هم

نداشته باشید

لیوانت

شبنمش را

مزه مزه کند و

تو فیلم را

برگردانی و

خواب دیشبت را

دوباره ببینی ؟؟

                                                              حسین منزوی

بازگشتم

بازگشتم از جایی که سکوت بود و محبت .... بازگشتم دوباره ای باشم بر ادامه زندگی ...

برمی گردم

می خواهم بروم نه خیلی دور کمی آنطرف تر تا هوایی بخورم ...

برای بهار...


یاد روزهای بهاریمان بخیر ....

قبل از همه چیز

قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی
کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .
از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم
اشکهایی را بریز که من ریختم
دردها و خوشیهای من را تجربه کن

دکتر شریعتی

همین...


وارستگی

پذیرفتن است

و آرام بودن

........

خواب از سر پریده .....